<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.
با محبوبه نشسته بودیم به ریز کردن بدمزه ترین آفرینش خداوند و همانطور که من انتقام سی و پنج ساله ام را با کندن سر و ته لوبیا سبزها ازشان میگرفتم و محبوبه هم سلاخی شان میکرد،حرف هم میزدیم. من از خوراکی های مورد علاقه ام میگفتم و محبوبه هم وعده رسیدن به آنان را در آینده ای نزدیک میداد. 
خلاصه حرف کشید به قدیم و خاطرات مدرسه . من گفتم که توی دبیرستان یک همکلاسی داشتیم که زن داشت و یک جورهایی قهرمان کلاس بود. خیلی بچه ها به آن پسر  احترام و محبت داشتند و به نظرم آن محبت و احترام بیشتر برای زنی بود که او داشت و نه خودش. پسرها در واقع با صمیمی شدن با او احساس میکردند که مورد تحسین آن زن نادیده قرار میگیرند و در عالم خیال دست نوازش زن را بر سر خود احساس میکردند. 
بعد محبوبه گفت که یکی از همکلاسی هایش که باباش قصاب بوده و لباس هاش همیشه بوی کله پزی میداده هم همان سالهای دبیرستان با یک مرد غیر ایرانی عروسی کرده. گفتم خب اینکه خیلی چیز معمولی است. بعد محبوبه گفت که هنوز ماجرا ادامه دارد و ادامه داد که یک روز دختره بهش گفته که نامزدش زندان است . گویا از توی ماشینش نمیدانم چقدری تریاک پیدا کرده اند. 
بعد هم گفت که بلند شوم و بروم دو تا چایی بریزم. گفتم خب دختره چی شد؟ محبوبه در حالی که چشمانش از حجم انبوه قوت غالب زمستانی مان میدرخشید گفت که نمیداند چه بر سر دختر آمده و آنقدر با او صمیمی نبوده که پیگیر ماجرا باشد. همین. درست مثل اینکه مهاجم تیم محبوبت در دقایق پایانی بازی پشت ضربه پنالتی قرار بگیرد و همان لحظه برق برود. هیچی دیگر. رفتم دو تا چایی ریختم و نشستم به تماشای مسابقه هوش برتر.
  • محمدرضا امانی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی