<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.
آخرین مطالب

- خودتان را مسخره کنید پیش از آنکه بقیه این وظیفه رو به عهده بگیرن.- 

(آنالی اکبری)

  • محمدرضا امانی
دروغ چرا! همیشه دلم می خواسته که چپ دست باشم. و این حسرت زمانی بیشتر شد که با یک زن چپ دست ازدواج کردم. احساس می‌کردم که اگر چپ دست باشم بالطبع باهوش‌تر هم می‌شوم. همانطور که همسرم بود. هیچ فیلمی نبوده که با هم ببینیم و آخرش را حدس نزده باشد. محاسبات ریاضی‌اش حرف ندارد. یک عالمه شعر از بر است. یک رمان سیصد صفحه‌ای را در یک روز و نصفی می‌خواند و حتی رنگ لباسی را که سه سال و نیم پیش در کوه تنم بود را یادش هست. و  تمام اینها مجموعه‌چیزهایی است که من ندارم.

  • محمدرضا امانی

من یک دیکتاتورم و از آنجایی که هیچ سرزمینی را برای ظلم و جور ندارم چاره ای ندارم جز زجر و آزار خودم. البته گاهی شورش هایی برای سرنگونی این دیکتاتور رخ می دهد که با خشونت تمام سرکوب می شود. می گویم آخر الاغ دو روز است که هیچی نخورده ام. دیکتاتور در حالی که جورابهای خیسش را می چلاند می گوید که تو رکوردهای بیشتر از این هم داشته ای و اصلا نکند این گرسنگی کشیدن هم یک جور ادا باشد. می گویم این میل شدید به تنهایی را چه می گویی. دارم همه را از خودم دور می کنم. دعوتها را بی جواب می گذارم. حتی آنهایی را که دوست ام دارند. می گوید واقعا کسی مانده که دوستت داشته باشد با این همه خرابی که به جا گذاشتی؟  میگویم اصلا نکند این بحران چهل سالگی که می گویند همین باشد؟ حالا گیرم پنج شش سالی زودتر و به زودی از شرش خلاص بشوم.ها. در چشمان دیکتاتور اشک جمع می شود و می گوید بعضی بحران ها مثل بلندی های جولان هیچ وقت روی صلح را نمی بیند. می گویم اصلا تو این روزها چه مرگت است؟ها؟ دیکتاتور جورابهای خیسش را به پا می کند و می گوید: مهمانی دارد تمام می شود و من هنوز یک موز هم برنداشتم. الاغ هم خودتی.

  • محمدرضا امانی

محبوبه زنگ میزند که چرا هر چه می آید به خانه نمی رسد؟ ازش می خواهم که ماشین را گوشه ای پارک کند و نشانه ای از اطرافش بدهد تا ببینم کجای مسیر را اشتباه رفته. بعد از چند لحظه می‌گوید که یک سگ سفید و سیاه را آن دورها می‌بیند که دارد خمیازه می کشد. بعد منتظر می‌ماند تا از روی همین نشانه بهش بفهمانم که دقیقا کجاست. پیش از اینکه ابروهایم را لاخ لاخ بکشم اضافه می کند که یک دودکش بلند آجری هم دورتر از آن سگ می بیند. بی آنکه دستی به ابروهایم ببرم می گویم که اولین دوربرگردان را ببیچد و ده کیلومتر در جهت عکس برگردد. 

  • محمدرضا امانی

زندگی با حقوق کارمندی مثل راه رفتن در جنگل می‌ماند. فقط کافیست چند سانت از راهی که آمده‌ای را کج بروی تا در عوض جاده سر از مردابهای مرگبار و پرتگاه‌های عمیق در بیاوری. اما با تمام این حسابگریها گاهی اتفاق می‌افتد که از جایی پول قلمبه‌ای در قالب سکه یا کارت هدیه به دستم می‌رسد که حاصل همین نوشتن‌های گاه و بی گاه است. در این مواقع خانواده کوچک ما مانند سپاهی که قلعه ای را ماه‌ها در محاصره داشته‌اند، حالا پس از روزهای طولانی و خسته‌کننده موفق شده‌اند دروازه قلعه را بشکنند، به نزدیکترین فروشگاه زنجیره‌ای یورش می برد و انتقام سختی از روزهای حسرت بار می‌گیرد. محبوبه که کمی از من و فربد صلح‌طلب‌تر است هشدار می‌دهد که تا جای ممکن لوازمی که احتیاج داریم را درون سبد خرید سرازیر کنیم. اما ما همچنان به خون و خونریزی درون فروشگاه ادامه می‌دهیم. هیچ رحمی وجود ندارد. وسایلی را بر‌می‌داریم که حتی از کاربردشان بی‌خبریم. خوراکی‌هایی که حتم دارم حتی یکبار هم استفاده نخواهد شد. جورابهایی که به زودی زیر کمدها فراموش خواهد شد. دمپایی‌هایی که پس از اصابت به گربه‌های محل در جوب آب خواهد افتاد. ادویه‌هایی که فقط به خاطر قوطی‌های قشنگش برداشته‌ام. ژیلت‌هایی که می‌شود یک گله گوسفند را با آنها شِیو کرد. و یک مکعب چوبی قشنگ که می شود به عنوان چارپایه ازش استفاده کرد. زن صندوق‌دار می‌گوید این را از کجا برداشتی؟ می‌گویم: آن گوشه. سمت ماکارانی‌ها. می‌گوید: برو و بذار سرجاش. این فروشی نیست.

  • محمدرضا امانی



  • محمدرضا امانی

تنها یک ساعت پس از کوچ اجباری محبوبه موش به تله افتاد و پاکسازی کاملی توسط یک تیم حرفه ای سه نفره در این زمینه انجام شد. عکسی هم از مقتول جهت اطمینان خاطر محبوبه گرفته شد. اما انتشارش را گذاشتیم برای فردا صبح. کلا شب خوبی بود.

  • محمدرضا امانی


یاللعجب. بیش از هفتاد روز از مفقود شدن سرباز سعید براتی در حادثه تروریستی میرجاوه میگذرد و هنوز هیچ خبری از سرنوشت او نیست.

  • محمدرضا امانی

بی شک یکی از مظاهر قطعی قدرت ظلم است و آنشب قدرت از آن من بود. ایستاده بودیم کنار پنجره و لیوان چای به دست بزرگراه خلوت ساعت سه و چهل و پنج دقیقه بامداد را تماشا میکردیم. زیر یکی از تیرهای برق حیوانی را دیدیم که چیز با ارزشی را گم کرده بود. گفتم: آن روباه دنبال چی میگردد؟ گفت: روباه نیست که. شغال است. گوشهای روباه اینقدر بزرگ نیست. گفتم: پس دمش را چه میگویی؟ دم شغال اینطور پف دار نیست. گفت: اصلا همین دمش داد میزند که شغال است. ببین چطور دمش را بین پاهایش گرفته. روباهها اینطور دمشان را به خودشان نمیچسبانند. حیوان لعنتی همان وقت زوزهای شبیه به زوزه سگها کشید. گفت: دیدی شغال است. گفتم: یا روباه است یا همین الان جل و پلاست را جمع میکنی و می زنی به چاک. کمی چشمهایش را ریز کرد و گفت: البته بعضی از گونه های روباه  هم هستند که گوشهای بزرگی دارند. فقط نمی دانم این روباه چطور خودش را از نیکاراگوئه به اینجا رسانده.

  • محمدرضا امانی

فراموش شده‌ای. مانند رابینسون کروزوئه‌‌ای که در یک جزیره‌ خالی از آدمیزاد گیر افتاده باشد. همه امیدت تکه‌ای از پیراهنت است که درون یک بطری چپانده‌ای و رویش نوشته‌ای هر چه زودتر بیایند و نجاتت بدهند. اقیانوس هیچ پستچی ندارد که صبح به صبح بیاید و بگوید که نامه‌ای داری یا نه؟ بطری را به اقیانوس پرتاب می‌کنی و عصر همان روز روی صخره بلندی می‌نشینی تا بلکه کشتی نجات را ببینی. بعد به جایش چشمت به چه می‌افتد. معلوم است. تکه‌ای از پیراهنت که موج‌ به ساحل آورده. عجیب است که غمگین نمی‌شوی و در عوض فقط مثل دیوانه‌ها به کار دنیا می‌خندی.

  • محمدرضا امانی