<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۴/۱۰
    XL

شاید دیگر در آن فروشگاه کار نمی‌کند و اصلا از آنجا رفته . قصد هم ندارم از همکارانش این را بپرسم. هر بار به بهانه خرید می‌روم و باز نمی‌بینمش. دیگر مداد رنگی‌های فربد از عدد هزار هم فراتر رفته. فردا اگر رفتم آن حوالی قصد دارم تعدادی پاک‌کن بخرم.

  • محمدرضا امانی

انگشت شست پا را که چند سانتی بالا بیایی به یک برآمدگی استخوانی می‌رسی. ظهر امروز همانجایم شکست. شاهدان می‌گویند که از خواب پریده‌ام و در حالی که عربده می‌کشیدم مثل دیوانه‌ها به در و دیوار لگد پرانده‌ام. خودم هیچ چیز یادم نمی‌آید. نه از خواب احتمالی که دیده‌ بودم و نه از رفتار جنون‌آمیزم. مگر دیوانگی چیست؟ چند روز پیش هم توی خیابان فلسطین صدای سه‌تاری را می‌شنیدم که هیچ کس دیگری نمی‌شنید.  

  • محمدرضا امانی

روزگاری نه چندان دور کلکسیونی کوچک از قلم و خودکار و خودنویس داشتم. البته من کلکسیون‌دار اصیلی نبودم که گنجینه‌ام را در محفظه‌ای شیشه ای نگه دارم. بلکه همگی‌شان را ریخته بودم توی یک ماگ بزرگ و هر بار که کارم به نوشتن می‌افتاد بسته به اینکه کدامشان پا بدهد یکی را بر‌می‌داشتم و استفاده می‌کردم. اما حالا برای اینکه یک شماره تلفن را یادداشت کنم باید خانه را برای یافتن یک مداد زیر و رو کنم و آخر سر هم با میخ شماره را روی دیوار بنویسم. همه اینها به خاطر این است که این روزها امیرفربد به کشیدن نقاشی‌های سورئال علاقه‌مند شده است.

  • محمدرضا امانی

زمین هچنان گاه به گاه زیر پایمان میلرزد و یک جور آمادگی برای فرار در تمام لحظات این چند روز در خانه موج میزند و تنها خوبی اش برای من این بوده که از یک انسان بدوی غار نشین جنگلهای استوایی تبدیل شده ام به یک شهروند متمدن که حتی هنگام خوابیدن هم پیراهن به تن دارد.

  • محمدرضا امانی

دیشب ساعت یک بامداد چند دقیقه بعد از آن زلزله مهیب دوم، همینطور که قد هفت هشت نفر پتو و بالشت زیر بغلم‌هام بود و داشتم توی ذهنم دنبال جای امنی میگشتم که امیر فربد و محبوبه را به آنجا ببرم، شنیدم که زن همسایه به شوهرش می گوید: مسافرت که نرفتیم. لااقل  پاشو ما هم امشب یه جایی بریم. دلم پوسید توی این خونه.

  • محمدرضا امانی

یک روز که پدرم حواسش نبود و داشت ماشین اش را میشست، شنیدم که دارد با ماشین حرف می زند. یک جورهایی داشت ازش عذرخواهی میکرد از اینکه سوئیچ ماشین را به غیر داده. آن روز تنهایی پدرم را به چشم دیدم.

دیروز کاپوت ماشین خودم را بالا داده بودم تا آب و روغن اش را چک کنم. بیماری اخیر چنان ضعیفم کرده که وقتی رفتم و از چند متر آنطرفتر یک دبه آب آوردم، نفسم بند آمد. بالا سر ماشین بودم که آن سرفه های لعنتی آمد. رویم را کردم به دیوار که ماشین نازنینم این بیماری لعنتی را از من نگیرد. منظور آن روز پدرم از غیر من بودم. 

  • محمدرضا امانی

راستش من خیلی هم دلم برای بچه های کاری که سر چهارراه روزنامه و گل و آدامس می فروشند، نمیسوزد. بلکه بیشتر دلم برای بچه های مدرسه کباب است. هنوز هم صبح ها از شادی اینکه دیگر قرار نیست به مدرسه بروم از رختخواب بیرون می آیم.

  • محمدرضا امانی

وسواس عجیبی گرفته ام و شبها چند باری از خواب بیدار میشوم تا پتو از روی امرفربد کنار نرفته باشد. دیشب که تلفنی با پدرم حرف میزدم آخر حرفهایش گفت که شبها دو تا پتو بیاندازم روی خودم که اگر یکی رفت کنار یکی دیگر باشد. کاش مادرم هم کمی از وسواس من را برای پدرم داشت.

  • محمدرضا امانی

همیشه در زندگی موقعیتهای شل کردن و سفت کردن را عوضی گرفته ام. دیگر به شدت دیروز گلویم و استخوانهایم و کمرم و کف پایم درد ندارد. جز جای آن دو تا آمپول لاکردار که رسما راه رفتن را ازم گرفته.

  • محمدرضا امانی

حالا نه اینکه خود تلویزیون مستقیما بدآموزی برای بچه ها داشته باشد، اما برنامه هایش یک جوریست که همان جلوی بچه ناچاری فحش بکشی به زیر و بالا و خواهر و مادرش.

  • محمدرضا امانی