<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۱/۱۱
    تف

۳۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

به یاد ندارم تا به حال تنهایی رفته باشم به یک رستوران یا یک ساندویچی و سفارش غذا داده باشم. تنهایی غذا خوردن برایم مثل این می ماند که با شلوارک رفته باشی راهپیمایی. احساس می کنم همه نگاهم می کنند. گاهی از زور گشنگی زنگ زده ام به دوستی آشنایی تا بیاید و بغل دستم بنشیند تا یک لقمه غذا از گلوم پایین برود. آن دوست و آشنای عزیز هم عقلش نرسیده و گرانترین غذای توی منو را برای خودش سفارش داده. 

  • محمدرضا امانی

خب برادر عزیز، استاد گرانقدر، انسان متواضع، وقتی طرف می خواهد جلوی آن همه آدم دستت را ببوسد اینقدر مقاومت نکن. بگذار راحت کارش را بکند. حالا خوب شد که همه جایت بوسیده شد الا دستت؟

  • محمدرضا امانی

همسایه طبقه پایینی است و نمی دانم با ماشین اش کجاها می رود که همیشه خدا جلوی ساختمان جک زده زیر ماشین و دارد لاستیک اش را عوض می کند. همیشه هم وقت پنچر گیری رادیو ماشین روشن است . رادیو اش به زبان فارسی نیست و همین که از کنار ش رد می شوی با آچار چرخ جلویت را می گیرد و می گوید خبرهای جدید را شنیده ای؟  هیچ وقت هم خبر امیدوار کننده ای در آستین ندارد. قحطی، بمباران اتمی، هجوم ملخ ها، بالن های جاسوسی، بدافزارها عمده خبرهای روزانه اش است. منبع همه اش هم همان رادیوی غیر فارسی است که به گفته خودش همین الان شنیده. مثلا دیشب منتظر برخورد یک شهاب سنگ به زمین بودیم. 

  • محمدرضا امانی

دخترها همان دختر های قبل بودند. نه زیباتر شده بودند. نه باسوادتر. فقط خانه شان را از پایین پایین شهر برداشته بودند و رفته بودند بالای بالای شهر، سر یک سال هم هر دویشان رفتند خانه بخت و خیال پدرشان از این بابت آسوده شد. هر چند برای این آسودگی پدرشان همه آن چند هزار درخت سیب اش را فروخته بود. حالا باز شما هی بگویید فلان. 

  • محمدرضا امانی

جیب های شلوار برای من از اهمیت فوق العاده ای برخورداند. یعنی وقتی می خواهم شلواری را بخرم اول از همه دست می کنم ببینم جیب هایش چقدر گود است. فندک، کارت ویزیت، توپ پینگ پنگ، حلقه ازدواج، فلش هشت گیگ، آهنربا، کلید، تسبیح، مهره اسب شطرنج، ساعت مچی بدون بند، زیپ نو، پنج تومانی زرد محتویاتی بودند که در آخرین باری که می خواستم شلوارم را بیاندازم توی ماشین لباسشویی از توی جیبهام بیرن کشیدم. 

  • محمدرضا امانی

یک تابلوی رنگ و روغن ساده که در آن پیرمردی روستایی کنار دریایی طوفانی بساط چای خود را علم کرده و نگاهش از نیمرخ به موج های سهمگین است. این تابلو سالهاست که روی دیوار آشپزخانه یکی از دوستانم نصب است. نکته جالبش اینجاست که زیر نقاشی با یک نستعلیق قشنگ هم نوشته اند: بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین.

  • محمدرضا امانی

هر کسی فکر می کند که فقط خودش احمق نیست و به نظرم این بهترین توصیف حماقت باشد. ایرج فیلم بی پولی را دوست دارم. آنجایی که طلبکارش آمده و بهش می گوید آنقدرها هم احمق نیست و پولش را می خواهد و ایرج هم آب پاکی را روی دستش می ریزد. احمق باش احمق. احمق باشی باحال تری.

  • محمدرضا امانی

مادرم سادگی را به آنجایی رسانده که گمان کنم امسال یکی از کاندیدهای نوبل در این بخش باشد. رفته ام خانه و می بینم روی در ورودی کاغذی چسبانده و رویش نوشته  که کلید را گذاشته زیر گلدان فیلتوس.  به این ترتیب احتمال اینکه دزدی به خانه ما بزند و دست خالی برگردد در این است که یا سواد خواندن نداشته باشد و یا اینکه گل فیلتوس را نشناسد.

  • محمدرضا امانی

پیش از آنکه به کسی قولی بدهید یکبار بروید و از همان پشت ویترین به قیمت دوچرخه ها نگاهی بیاندازید. بعد داخل مغازه بشوید و یک زنگ دوچرخه قشنگ استیل برایش بخرید که هی توی خانه زنگ بزند و شما خیال کنید که الان است که یک دوچرخه سوار از وسط خانه رد شود.

  • محمدرضا امانی

دنیا مثل بعضی ها را کم دارد. یکی از اینها را می شناسم که عادت عجیبی دارد. هیچ وقت دست خالی خانه کسی نمی رود. اهل گل و کتاب و شیرینی و شکلات هم نیست. مثلا می بینی یک بسته چای خشک برایت آورده. یا نصف کیسه برنج را روی دوشش گذاشته و دارد پله های خانه دختردایی ات را بالا می رود. هیچ هم به اوضاع مالی صاحبخانه نگاه نمی کند. میبینی طرف یک میلیاردر است اما او تصمیم گرفته چند کیلویی سیب زمینی پیاز برایش ببرد. خیلی از بیشعورهای فامیل از دستش شاکی اند. اما او خانه همان بیشعورها هم باز دست خالی نمی رود. دیشب که خانه ما آمده بود چند تا قوطی کنسرو ماهی آورده بود.

  • محمدرضا امانی