<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۵/۱۰
    من

۱۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

می گوید این تعبیر خوابی که روی گوشی ت نصب کردی خیلی هم کامل نیست. می گویم چطور؟ می گوید دیشب خوابِ فاطی را دیدم. هر چه می گردم تعبیرش اینجا نیست.

  • محمدرضا امانی

اگر قصد دارید مدرک بگیرید به دانشگاه بروید اما اگر می خواهید باسواد شوید به کتابخانه بروید. نمونه زنده این حرف مرتضی است. حتی دیپلم هم ندارد و اصلا نمی داند انتخاب واحد چیست و میان ترم کدام است.  اما کارش آموزش برنامه نویسی به فارغ التحصیلان ارشد رشته کامپیوتر است. باید حرف درستی باشد اینکه دانشگاه فقط کارگرهای با ادب تربیت می کند. 

  • محمدرضا امانی

من تا یک زمانی گمان می کردم هیچ کسی خطبه های نماز جمعه را از تلویزیون نگاه نمی کند و تلویزیون کار بیهوده ای انجام می دهد که برای هیچ کس نماز جمعه پخش می کند. تا اینکه آنشب خلوت خوابگاه که من با حمید سر اینکه کداممان کنار پنجره بخوابیم مرافعه کردیم و من پتویم را برداشتم و رفتم توی سالنی که تلویزیون داشت. برای خودم دراز کشیده بودم و داشتم مستندی از زندگی ملخ های فلفل خوار را از شبکه چهار می دیدم که یکی آمد توی سالن و گفت که می شود بزند کانال یک؟ گفتم هیچی ندارد آن کانال و دارد نماز جمعه نشان می دهد. گفت خب می خواهد همان نماز جمعه را نگاه کند. من پتو را تا زیر بینی ام بالا کشیدیم و با آن برادر نشستیم پای مشروح خطبه های نماز جمعه. آن شب بود که من با توجه به خطبه های نخست پی بردم که تا عمر دارم هیچ خمس مالی به من تعلق نخواهد گرفت. 

  • محمدرضا امانی

دلم سیگار کشیدن در یک هوای برفی را می خواهد. یک برف انبوه با شال گردنی که تو برایم بافته ای. 

  • محمدرضا امانی

حالا که تا چند روز دیگر بساط خربزه و هندوانه از بازار جمع می شود٬ تازه به خودم آمده ام تا سهمم را و حق ام را از این فصل بگیرم. این شبها آنقدر ته یک خربزه را می تراشم که نور می تواند ازش عبور کند و تا خود صبح با هراس می خوابم. شبیه هراس آن شبی که خانه حسن شان مهمان بودم و نیمه شب فهمیدم که سراسر زیرم خیس است. و مامان حسن نگاه های خشمناکی داشت. صبح زود از خانه شان فرار کردم. 

  • محمدرضا امانی

دایی دیگر سحرخیزی را رد کرده بود و نیمه شب خیز شده بود.  شبهایی که خانه شان بودم من را هم بیدار می کرد تا بنشینیم و با هم کتاب بخوانیم. حالا بماند که چی ها می خواندیم. یک جایی از کتاب را باز می کرد و می گفت از اینجا با صدای بلند بخوان و خودش می رفت که بساط نیمرو را آماده کند. هیچ وقت هم جرات نکردم در آن سالها یکبار کتاب را ببندم و بهش بگویم همه هفته های پیش نیمروهایت شور شده بود دایی خوبم. 

  • محمدرضا امانی

به عقیده من پدرها همه باید سیبیل داشته باشند. این روزها طرح های متفاوتی از سیبیل را دارم تست می کنم. اما هنوز به طرح دلخواهم نرسیدم. اگر مادرش اینقدر زیبا نبود کار من آسان تر بود.

  • محمدرضا امانی

راستش مثال بهتری توی آن لحظه به ذهنم نرسید. گفتم مثلا همین کالباس. هیچ فکر کردی چرا قدیم ها اینقدر خوشمزه بود و همه برایش می مردند!  چون کم بود و گران بود و یک جورهایی غذای اربابی محسوب می شد. اما حالا چی. حتی گربه های گرسنه هم بهش نگاه نمی اندازند. در واقع می خواستم قانع اش کنم که اینقدر به پر و پای طرف نپیچد و هی چپ و راست بهش زنگ نزند. بگذارد آن طرف خیال نکند که این آدم همیشه هست. به گمانم خیلی موفق نشدم. اولین دیالوگ اش بعد از نیم ساعت این بود که می رود از سر کوچه شارژ و سیگار بگیرد و برگردد. 

  • محمدرضا امانی

زیباترین دختر دنیا را سالها پیش در ترمینال مشهد دیدم. در آن صبح قشنگ نیمه های فروردین توی یکی از آن مغازه های چرک دنبال شکلات ترش می گشت. قیافه اش دیگر یادم نیست اما می دانم که تا آخر عمر دیگر کسی را به زیبایی او نخواهم دید. 

  • محمدرضا امانی

حاضرم لااقل صد تا فیلم مثال بزنم که در آن وقتی شخصیتهایش توی یک هچلی می افتند٬ مثلا هواپیما دارد سقوط می کند یا توی بیابان مانده اند یا کشتی شان دارد وسط دریا غرق می شود همیشه یک دیالوگ مشابه هست که بیشتر توسط مرد فیلم به زن فیلم گفته می شود. «شاید وقت مناسبی نباشه اما باید بدونی که خیلی دوستت دارم». دقیقا عین همین جمله بی کم و کاست. این در حالی است که زن و مرد فیلم پیش از آن حادثه حداقل یک بشکه قهوه در کنار هم خورده اند.

  • محمدرضا امانی