<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

هفت هشت ساله بودم و غروب بود و هوا یکباره تاریک شده بود. من مانده بودم و یک دبه نصفه آب توی دستم و چراغ های روشن روستایمان که دور بود.

روستای ما آن وقتها آب نداشت و باید میرفتیم از قنات  آب میآوردیم. قنات قعر یک گودی عمیق بود و هیچ وقت یک ذره آفتاب هم بهش نمی افتاد. پدرم رفته بود جزیره مجنون و آن وقتها دلم میخواست همه از من بپرسند که پدرت کجاست و من بگویم:جزیره مجنون. مادرم کجا بود؟ مادری  همه حواس صدگانه اش به من بود. ترس, گریه و زورم را خشک کرده بود. اسم خواهر بزرگم را مثل یک ورد میخواندم تا بیاید بغلم کند.با آن دبه لنگ لنگ میکردم و هر چه میرفتم چراغها نزدیک نمیشد. همانجا بود که آشناترین صدای کودکی ام را شنیدم. گل ممد داشت جایی همان نزدیکی کمانچه می زد. پیرمرد نگهبان زمینهای مردم بود و گاهی نصفه شبها که بیدار میشدم بروم مستراح صدای کمانچه اش را میشنیدم.  انگار در یک شهر غریب همولایتیات را دیده باشی. گریه ام راه باز کرد و صدایش زدم. دیده نمیشد اما صدایش نزدیک بود. پرسید پسر کی هستم. گفتم  پسر فلانی؟ گفت همانی که شبها رفته ام روی پشت بامشان و زردآلوها را دزدیده ام. خوشحال و راضی از اینکه در چنین وقتی مچم را گرفته گفتم که غلط کردم. بعد گفت که بابابزگم خوب شده یا نه؟ بابابزرگم سرطان گرفته بود و مادرم رفته بود شهر تا بیاوردش پیش ما. گفتم حالش خوب  شده و مادرم رفته تا چند روزی بیاوردش پیش ما. بعد نور فانوسش را دیدم که از جایی در بیابان سمت جاده می آمد. دبه را از دستم گرفت و گفت این باشد و یک ساعت دیگر خودش می آورد دم خانه. مثل گنجشک سحرخیزی به سمت خانه پرواز میکردم و تا وقتی صدای کمانچه را میشنیدم خیالم راحت بود که کسی از دور مراقبم هست تا گرگی گلویم را پاره نکند. 



  • محمدرضا امانی

داشتن فرزند در زمانه اکنون از آن تجارب عجیب و  غریب و در حال انقراضیست که تعدادی از عشاق سابق  با حداقل ترین تعداد موجود در حال از سر گذراندنش هستند. 

بچه داری در دنیای امروز مثل دندان درد میماند که تا تجربه اش نکرده باشی درک درستی از آن نخواهی داشت. شاید به همین علت هم هست که نسل جوان امروزی از دندان هایش بهتر مراقبت میکند. گویا زوجین امروزی تصویر روشن تری از مصائب فرزندآوری را می دانند و به همین علت هم سعی میکنند روی کاناپه لم بدهند و چیپس و ماستشان را بخورند و از تماشای بازی لذت ببرند و بچه دار شدن را بگذارند برای دقیقه نود به بعد.  البته امیدوارم نسل بعدی از ناهنجاریهای تولد در سنین بالای والدینشان کمتر رنج ببرند.

مثلا در مورد من و همسرم  تصوراتی که از ورود فرزند به خانواده داشتیم همان القائات شعاری  بود که تلویزیون به خوردمان داده بود. اینکه چقدر  یک بچه گوگولی میتواند کانون خانواده را گرم تر و محکم تر و خوشبخت تر نماید.  شبیه به تصورات یک پسر نوجوان دچار اختلال گوشه گیری مفرط  از جنگ در یک بازی کامپیوتری. پسرمان  اژدهای کوچولویی بود و هر زیبایی و آرامشی که در دنیا بود  را جلوی دیدگان اشکبار و مملو از خستگی من و محبوبه به تلی از خاکستر بدل می کرد.

اگر نخواهیم از انصاف بگذریم تجارب عاشقانه ای هم در این بین بود که اگر همین اژدها کوچولو نبود هزار سال هم که با هم میزستیم امکان نداشت آن لحظات را تجربه کنیم. آن هم لحظه هایی بود که من و همسر درست مانند دو سربازی که در خط صفر مرزی خدمت میکنند به صورت شیفتی دیکتاتور کوچک را از بغل هم تحویل میگرفتیم تا آن یکی بعد از دو ساعت تمام راه رفتن و لالایی خواندن برود و جایی از خانه از هوش برود.

گویا در تقویم جهانی روزی هست شبیه به احترام به فرزند نیاوری دیگران. یعنی اگر زوجی تصمیم گرفته اند که روزگارشان را بدون فرزند سر کنند، دیگر افراد جامعه به این نگاه و باور احترام بگذارند. یعنی اینکه اگر هزاران سال رسم بر این بوده که هر زن و مردی کمی بعد از ازدواجشان بایستی برای بچه دار شدن تلاش بکنند (فارغ از نتیجه) دلیل نمیشود که این یک جور قانون قطعی در روند یک ازدواج باشد.

با این حال بچه داشتن با همه مصایب و دشواریهایش یکی از لذت بخش ترین تجارب زندگی هر زن و مردی میتواند باشد. چنان لذت و عشقی که با هیچ چیز دیگری برابری ندارد. و خبر خوب اینکه در صورت والد بودن شما از یک عشق ابدی  برخوردارید و ایمان دارم یکی از اصلی ترین وظیفه های عشق میان یک زن و مرد، هدیه دادن یک جان و نفس و زندگی به انسان دیگری به نام فرزند است.

 

  • محمدرضا امانی
انور خوجه، حاکم کمونیست آلبانی، مبتلا به بیماری بیگانه هراسی بود. در طول دوران چهل ساله حکومتش بر کشور فقیر آلبانی مدام مردم را از حمله ارتش های متجاور امپریالیست می ترساند. کار جنون خوجه به آنجا کشید که دستور داد هر خانواده ای برای خودش یک سنگر بتنی چهارنفره بسازد. آلبانی عملا دور خودش دیوار کشیده بود و هیچ ارتباطی با دنیای خارج نداشت. خوجه عاقبت مرد، بدون آنکه هیچ سرباز خارجی پای در خاک کشورش گذاشته باشد. اصولا نیازی هم به حمله خارجی ها نبود. دشمن اصلی خود خوجه بود که چنان بلایی بر سر مردمانش آورد که هیچ دشمن خارجی قادر به انجام آن نبود. 
  • محمدرضا امانی