<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

در همه عمر تنها یک بار مرتکب آشپزی شده ام. این یعنی به لطف حضرت حق، در ایام زندگانی (به جز روزهای معدودی) هیچگاه از حضور یک کدبانو محروم نبوده ام. یک روز از همان روزهای معدود دیدم که یک زنی کنار خیابان دارد گوجه سبز و برگ مو میفروشد. همانطور که به گوجه سبزها نگاه میکردم، آن زن داشت برای یک زن دیگری طرز درست کردن دلمه برگ مو را شرح میداد. نمیدانم چه رازیست که در روزهای تلخ و سختی حافظه ام مثل لوکوموتیوی که کارگرها بیل بیل زغال سنگ توی کوره اش میریزند عجیب قدرتمند میشود. یک مشمای پر برگ مو از آن زن خریدم و آمدم خانه و دست به کار شدم. بعد سفره را پهن کردم و توی چهار بشقاب ملامینی نامتقارن که طرح هر کدامشان مال یکجایی بود پنج تا دلمه گذاشتم. ناصر و ممد و کمال و خودم. اگر از خوب له نشدن لپه ها بگذریم به نظر خودم که خوب شده بود. حالا نمیدانم که از زور گرسنگی زیاد بود یا از رودروایسی یا چی که همه اعتراف کردند به معنی واقعی کلمه خوشمزه شده است. میدانید، دلم میخواهد حالا که دوران گرسنگی جایش را به دوران حواس پرتی داده باز دور هم جمع بشویم و من برای دومین بار چیزکی روی اجاق بگذارم و یکبار دیگر نظر واقعی شان را درمود آشپزی ام بشنوم.

اینها را گفتم تا برسم به اینجا که در روزگار وفور کانال های مجازی که هر رفیق و خویش و دختر همسایه ای برای خودش یک کانال تلگرامی دارد و آدم توی رودروایسی ناچار است توی همه شان عضو بماند ما هم در کنار وبلاگ نویسی یک کانالی دایر کرده ایم تا یک جورهایی گرو کشی کنیم و هر کسی که از کانال ما لفت داد ما هم ابزار انتقامی داشته باشیم برای خودمان.

هرچند به عقیده من وبلاگ مثل زن آدم میماند و باقی آفرینش های مجازی حکم معشوقه های زود به زود را دارد.

https://t.me/canary_mine


 

  • محمدرضا امانی

دیروز رفتم درمانگاه و نمونه آزمایش دادم. انبوهی ادرار و اندکی خون. یک دکتر سنگین وزن که اسمش امراله بود این دستور را داد. به امراله گفتم مدتی است که دستها و پاها و باسنم خود به خود خواب میرود. امراله بدون اینکه حتی یکی از آن چوب بستنی ها را حرام حلقم کند برگه را داد دستم و گفت برو آزمایش بده.

به محبوبه نگفتم که دستها و پاها و باسنم این روزها شبیه معتادها همیشه در چرت هستند. دلم نمیخواست نگرانی ذاتی اش برای من بیشتر از آنچه که هست بشود. آنقدری که همیشه سلامتی من را چک میکند، مامور برج مراقبت هواپیمایی که یک موتورش در ارتفاع هزار پایی آتش گرفته را روی رادار چک نمیکند. آخر او ذاتا یک پرستار همیشه نگران است. البته تنها برای من.

امروز رفتم تا جواب آزمایش را بگیرم و ببرم نشان امراله بدهم. با خودم فکر میکردم چه مرگم شده است که در سی و پنج سالگی همیشه مثل آقای ملتی نگهبان پیر ساختمانمان خسته ام؟ نیمی از لامپهای ساختمان هر ماه به سرقت میرود.

 شاید عوارض سیگار باشد. یا صبحانه نخوردن بیست ساله. یا شب بیداری های طولانی. فکرهایم حول همین موضوعات بود. اما ماجرا از آنجایی به شک منتهی شد که خانوم تحویل دهنده جواب نگاهی به پرونده احشایم کرد و باز نگاهی به من انداخت و حتی حس کردم  غصه اش گرفت از اینکه جوانی به این رعنایی و پر از جذبه ای به زودی دیگر در بین شان نخواهد بود.

برای من دیگر کار تمام بود. فقط باید سریعا خودم را به امراله میرساندم تا از تعداد دقیق روزهای باقی مانده مطلع میشدم .امراله برگه را گرفت دستش و تکانی به خودش داد و ناله های بدشانش ترین صندلی دنیا را در آورد و گفت: شیرینی جات ممنوع. بهت زده نگاهش کردم و شبیه مرد محوم به  اعدامی که انقلابیون ریخته باشند به زندان و آزادش کرده باشند فقط گفتم : باشه باشه باشه...

بدون اینکه به عواقب حرفی که میزنم فکر کرده باشم اینها را گفته بودم. حقیقتش این است که زندگی بدون شیرینی برای من شبیه همان هواپیمای اسقاطی است که در ارتفاع هزار پایی یک موتورش آتش گرفته باشد. من بدون شیرینی زنده نخواهم ماند.

  • محمدرضا امانی
با محبوبه نشسته بودیم به ریز کردن بدمزه ترین آفرینش خداوند و همانطور که من انتقام سی و پنج ساله ام را با کندن سر و ته لوبیا سبزها ازشان میگرفتم و محبوبه هم سلاخی شان میکرد،حرف هم میزدیم. من از خوراکی های مورد علاقه ام میگفتم و محبوبه هم وعده رسیدن به آنان را در آینده ای نزدیک میداد. 
خلاصه حرف کشید به قدیم و خاطرات مدرسه . من گفتم که توی دبیرستان یک همکلاسی داشتیم که زن داشت و یک جورهایی قهرمان کلاس بود. خیلی بچه ها به آن پسر  احترام و محبت داشتند و به نظرم آن محبت و احترام بیشتر برای زنی بود که او داشت و نه خودش. پسرها در واقع با صمیمی شدن با او احساس میکردند که مورد تحسین آن زن نادیده قرار میگیرند و در عالم خیال دست نوازش زن را بر سر خود احساس میکردند. 
بعد محبوبه گفت که یکی از همکلاسی هایش که باباش قصاب بوده و لباس هاش همیشه بوی کله پزی میداده هم همان سالهای دبیرستان با یک مرد غیر ایرانی عروسی کرده. گفتم خب اینکه خیلی چیز معمولی است. بعد محبوبه گفت که هنوز ماجرا ادامه دارد و ادامه داد که یک روز دختره بهش گفته که نامزدش زندان است . گویا از توی ماشینش نمیدانم چقدری تریاک پیدا کرده اند. 
بعد هم گفت که بلند شوم و بروم دو تا چایی بریزم. گفتم خب دختره چی شد؟ محبوبه در حالی که چشمانش از حجم انبوه قوت غالب زمستانی مان میدرخشید گفت که نمیداند چه بر سر دختر آمده و آنقدر با او صمیمی نبوده که پیگیر ماجرا باشد. همین. درست مثل اینکه مهاجم تیم محبوبت در دقایق پایانی بازی پشت ضربه پنالتی قرار بگیرد و همان لحظه برق برود. هیچی دیگر. رفتم دو تا چایی ریختم و نشستم به تماشای مسابقه هوش برتر.
  • محمدرضا امانی