<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.
آزادی صدقه نیست که آن را مسرفانه و یکسان و بدون هیچ قید و شرطی به همه اعطاء کرد. پاداشی ست که تنها به کسانی که شایستگی دارا بودن آن را به ثبوت رسانده اند داده میشود.
(جان کالهون - سناتور آمریکایی- 1832.1850 م)
  • محمدرضا امانی
باور دارم که تصور دنیایی عاری از فقر و ظلم و نداری و خصوصا نژاد پرستی (آخر من یک رنگین پوست هستم) دنیا را وادار خواهد کرد که به سمت چنین تجسم هایی حرکت کند. تا جای بهتری برای زندگی باشد. دنیایی که شیرینی فروشی هایش معاف از مالیات و قابل واگذاری به غیر می باشد.
البه راهکار عملی مشخصی در این رابطه و رسیدن به آرمان شهر ندارم . فقط گاهی شبها در نقطه تمرکز باد کولر دراز میکشم و بر روی سقف خانه کوچکم دنیای دلخواهم را تماشا میکنم.
محبوبه از آن طرف خانه میگوید که ظرفها را شسته ام یا نه؟ میگویم شستن ظرفها مهمتر است یا دنیایی که مملو از عدالت است. خیلی خونسر میگوید که معلوم است که عدالت از هر چیزی در این دنیا مهمتر است. بعد اضافه میکند که برای دستیابی سریع تر به این دنیا امیرفربد را به حمام ببرم. تا به حال مغز استخوانهایتان به علت ماندن بیش از چهار ساعت در محیط نمناکی مثل حمام نم کشیده است؟ در حالی که با عجله به سمت سینک ظرفشویی می روم با خودم فکر میکنم که همه سفیدپوستها ذاتا اندکی ظلم در وجودشان دارند.
  • محمدرضا امانی

شب همه چیز عادی بود. اما صبح محبوبه به سختی مریض بود و من بسیار خوشحال. حالا فرصت غنیمتی بود برای جبران محبتهایش. هر چند که تا عصر جز دست گذاشتن گاه به گاه روی پیشانی اش و تخمین میزان تب در نمودار ذهنی ام کار دیگری از پیش نبردم.
هفته گذشته هم یکی از دوستانم اعلام ورشکستگی کرد و من از خوشحالی دلم داشت قنج می رفت. آخر وقت خوش جبران بود.
  • محمدرضا امانی
در طول اعصار زنان نسبت به مردان همیشه احساس امنیت کمتری کرده اند، الا در وقت رانندگی. در این مواقع همه هوش و حواسشان به مقابل است و بدون در نظر گرفتن وقایع پشت سر، موانع پیش رو را با ویراژهایی هولناک از سر می گذرانند. اینکه زنان به این زودیها رانندگان با مهارتی نمی شوند را زنم توهینی هم تراز با نژادپرستی میداند. شاید یک دلیلش به خاطر نوظهور بودن این پدیده در میان خانوم ها باشد. البته نوظهور نسبت به زمان اختراع اتومبیل. اگر عمری باشداحتمالا تا چند دهه دیگر شاهد رانندگان یک دست تری در سطح شهر خواهیم بود. تنها توصیه ام به عنوان یک راننده به شدن آسیب دیده این است که در هنگام رانندگی گاهی نگاهی هم به آن آیینه وسط لعنتی بیاندازند تا احتمال مالیده شدنشان به حداقل برسد. 
  • محمدرضا امانی

فراموشفراموش خواهی شد

انگار که هرگز نبوده ای!

  • محمدرضا امانی

ماهی سیاه کوچولوی قصه ما حالا دیگر پا به سن گذاشته و خسته تر و ترسوتر از آن شده که به دریا و موج‌های دیوانه‌اش فکر کند. ماهی سیاه سابقاً کوچولوی  ما برای همیشه به همان برکه کوچکش تن داده و این روزها نگران کشکک به شدت ساییده شده زانوی پدرش است. ماهی سیاه میانسال ما اما در کمال ساده لوحی هنوز امیدهای کوچکی به روزهای آینده دارد. امید به دریا و بک لیوان چای داغ دو نفره.

  • محمدرضا امانی

شیوه برخورد من با چیزهای اضافی در زندگی پرت کردنشان از شیشه ماشین است. ماشینی که زمستانها دچار ناتوانی میشود. جورابهای سوراخ. یک لنگه کفش پای چپ. (لنگه پای راست را رودخانه با خودش برده بود). دستمال جادویی که هیچ جادوگری بلد نبود و وقتی به جایی میمالیدیش تمام غبارهای محلی جذب آن نقطه میشدند. یک تکه سیم که از گوشه رادیو پخش ماشین بیرون زده بود. البته این یکی را نباید بیرون میانداختم. چون از همان لحظه رادیوی ماشین بلکل از کار افتاد. آخرین چیزی که شامل این روش میشد، عماد بود. البته شیشه ماشین برای این کار زیادی کوچک بود و به طور استثنا از طریق در ماشن این کار صورت گرفت. یک ساعت توی ماشین نشسته بود بدون اینکه چیز خنده داری برای گفتن داشته باشد. عماد استعداد عجیبی در حرفهای گریه دار دارد. از آئینه نگاش کردم که داشت دنبال چیزی توی جیبهایش را میگشت. با خودم گفتم عماد عزیز؛ برای مردی که ماشینش زمستانها دچار ناتوانی میشود فقط از چیزهای خنداه دار بگو.

  • محمدرضا امانی

همزمان با قدم رنجه امیر فربد به عالم هستی جملات و کلماتی هم متولد شد که به تناوب رشد کودکمان روزانه چندین بار در خانه تکرار میشود. عباراتی نظیر "این بچه به کی رفته اینقدر زشته؟" یا "بگو مامان، بگو بابا" یا "روی دیوار خط خطی نکن بچه" یا "این بچه به کی رفته اینقدر خوشگله"  یا "بیا پایین بچه، میافتی"  یا "دست نزن داغه". و حالا شما را آشنا می کنم با جدید ترین و  پرتکرار ترین جمله این روزهای خانه ما. "سر پا نه بچه جان. سر پا نه"

  • محمدرضا امانی
وبلاگ نویسی برای من ساده ترین و لذت بخش ترین نوع نوشتن است. درست به سادگی خرید یک بسته ماکارونی پیچ پیچی از یک ماکارونی فروشی. اما برای مدت مدیدی قسمت وبلاگ نویس مغزم دچار نوعی ایست کامل شد. دقایق طولانی مقابل لب تاب مینشستم بی آنکه حتی جمله ای خلق شود. به گمانم همینگوی هم دچار همین مرض شده بود که در عصر تابستانی به دهانش شلیک کرد. دیگر داشتم دنبال یک تفنگ میگشتم و پیدا هم کردم و در یک عصر پاییزی بی باران چند تایی گلوله به اقصا نقاط خودم شلیک کردم و نزدیک به دو ماه در کما بودم. گلوله هایی شامل اضافه کاری در شرکت و گشت و گذار در رستوران های اجق وجق و تماشای تلویزیون و خریدهای بی دلیل و صفحه حوادث روزنامه ها. چند روزی هست که دوباره علائم حیاتی ام برگشته. البته فعلا در حد یک دیفن باخیا. دکترم امیدوار است در روزهای آتی علائم بیشتری در من رخ بدهد. دکتر بسیار نازنینی است. اگر زنده ماندم بر میگردم.
  • محمدرضا امانی

یک روز بالاخره تصمم گرفتم سطح طبقاتی‌ ورزشی‌ام را تغییر بدهم. با خودم گفتم که آنقدری که تو به استخر آمده ای اگر یک گربه آمده بود تا به حال تبدیل به یک دولفین شده بود. دلم را زدم به دریا و از دیواره استخر گرفتم و آرام آرام خودم را کشاندم به قسمتهای عمیق تر. وقتی داشتم از آن طناب هشدار میگذشتم ترسی شبیه به یک تبعیدی را داشتم که دیگر قرار نیست به وطنش باز گردد. بعد از چند قدم دیدم که زیر پایم دیگر به جای سفتی بند نیست. هول کرده بودم و دستهام داشت بی‌رمق میشد. چند متر دیگر هم رفتم اما همان موقع به یک سد عظیم برخوردم.  مرد چاقی که با سرعت یک لاک‌پشت دویست و سه ساله داشت بر ترس‌هایش مبنی بر نفوذ به قسمتهای عمیق‌تر غلبه می‌کرد. نمیتوانستم دستهایم را از دیواره جدا کنم و از آن سد چاق بگذرم. مجبور بودم خودم را بالا بکشم و از طریق خشکی از مرد چاق عبور کنم.

قصدم بود هر طوری شده آن روز با همان وضعیت تا آن سر استخر خودم را بکشانم. با احتیاط سارقی که بخواهد مجسمه‌ای نقره را از بالای سر صاحبخانه خوابیده بردارد وارد آب شدم. چند متری که رفتم برگشتم و مرد چاق را دیدم که بی حرکت به دیواره چسبیده بود و داشت فکر میکرد که شصت و نه سال را با همه ترسهاش سپری کرده و ما‌بقی را هم هر طوری هست از سر میگذراند. داشت زورش را میزد که خودش را بیرون بکشد.

کمی جرات پیدا کرده بودم. یک دستم را از دیواره کندم و شروع کردم به پا زدن توی آب. احساس قدرت میکردم و افسوس اینکه چرا زودتر خودم را به این خلوتگاه نرسانده بودم. چنان شیر شده بودم که قصد داشتم آن یکی دستم را هم از دیواره جدا کنم که یکباره درد همه تنم را گرفت. ماهیچه زیر زانویم گرفته بود و درد غریبی تا کمرم خودش را بالا کشید. خواستم خودم را بیرون بکشم نتوانستم. حتی صدایم بیرون نمی آمد تا تقاضای کمک بکنم که اگر بیرون می آمد چنان نعره ای میزدم که همه خردسالان توی استخر تا پایان تابستان آن سال پایشان را در استخر نمی‌گذاشتند. 

برخی معتقدند برای غلبه بر ترس باید خودت را با سر میان آن ترس و مهلکه بیاندازی و من در آن لحظات دردناک و نامعلوم داشتم به تمام آن برخی‌ها فحش می‌دادم. از آن روز به بعد علاقه زیادی به شطرنج پیدا کردم.

 

  • محمدرضا امانی