<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.
آخرین مطالب

تازه امیر فربد را خوابانده بودم. محبوبه بعد از مدتها رفته بود تا دوستانش را ببیند و من مانده بودم با یک آزمون سخت. آزمونی که مدتها بود ادعایش را داشتم. آنقدری که حتی نگذاشته بودم محبوبه گوشی را با خودش ببرد. تا اینکه آن عطسه ناهنگام آمد و من رفوزه شدم. باز خوب بود شماره یکی از دوستانش را داشتم.

  • محمدرضا امانی

عین وقتی که یک بچه را به زبان می گیری گفت بیا برویم ترن هوایی . ترس ندارد که. ببین همه دارند سوار می شوند. مثل مردی که کمی به غرورش بر خورده باشد گفتم با سرعت میانه ای ندارم و ارتفاع را ترجیح می دهم. در تمام مدتی که سوار فان فار بودیم یک لبخند پر از ترس روی صورتم خشک شده بود. لبخند مرد گنده ای که از همه شهر بازی می ترسید مگر غرفه بستنی نانی اش.

  • محمدرضا امانی

یک روز یک مرد با قیافه ای دردناک وارد مطب دکتری می شود و از منشی می خواهد که هر چه زودتر دکتر معاینه اش کند. منشی هم خیلی خونسرد می گوید اولین نوبتی که می تواند بدهد شش ماه دیگر است. مرد همانطور رنجور توضیح می دهد که حالش خیلی وخیم است و منشی باز در کمال  بیخیالی می گوید که نهایتا سه ماه دیگر می تواند نوبت بدهد. باز مرد التماس می کند و منشی در آخر برای یک هفته دیگر نوبت می دهد. مرد تشکر می کند و موقع خروجش از مطب می بینیم که یک نیزه در پشتش فرو رفته. این آیتم طنزی بود که چند سال پیش تلویزیون پخش کرد.حال این روزهای من حکایت همین منشی خونسرد و مرد زخمی است. 

  • محمدرضا امانی

یک نیروی تخریبی عجیب در وجودش هست که همیشه من را می ترساند. مثلا چند شب پیش که خواسته بود قهوه درست کند برق خانه ما نیم ساعت قطع شد. چه ربطی دارد؟ طرف قوری قهوه را چپ کرده بود روی گاز و فندک ها اتصال کرده بودند و فیوز پریده بود. به همین سادگی. همان نصفه شب از خانه انداختمش بیرون و تا صبح با یک کهنه افتادم به جان سوراخ سنبه های اجاق گاز. آخر فردا صبح زود محبوبه می آمد خانه.

  • محمدرضا امانی

ابله آن معلمی بود که یک خط کش از کیفش بیرون آورد و گفت همه مان برای فردا یک بیست سانتی اش را بخریم. و من همه مغازه ها را گشتم و گفتم آقا خط کش بیست سانتی دارید؟ و همه شان گفتند بله داریم. اما خط کش هایی که نشان می دادند کوچکتر از مال معلم بود. روز بعد خیلی ها بی خط کش رفتیم مدرسه. کلاس سوم که شدم فهمیدم خط کشی که معلم نشانمان داده بود سی سانتی بود.

  • محمدرضا امانی
گاهی هم از زنده ها نا امید می شوی به جهان مردگان پناه می بری. می خواهی که یک دریچه تازه برایت باز کنند تا کمی نفس بگیری. مرده های دور. مثل عمو نوراله، عموی پدرم که پیش از اختراع سرطان مرد.
  • محمدرضا امانی
امیر فربد عاشق آهنگ فیلم پاپیون است. وقتی برایش آن را با سوت می زنم دست از گریه کردن یا شیر خوردن بر می دارد و مثل داستین هافمن آخرِ فیلم که دور شدن پاپیون را سوار بر کیسه ی پر از نارگیل در میان امواج اقیانوس نگاه می کند، نگاهم می کند. فقط یک عینک ته استکانی کم دارد روی چشمهاش.
  • محمدرضا امانی

جوانی خیلی هم خوب است. اما گاهی خیلی هوس پیری می کنم. آن هم برای اینکه بروم گوشه یک مسجد بنشینم و روضه امام حسین گوش کنم و یک دل سیر گریه کنم. بعد دستمال چهارلای گلدارم را از جیب بغل کت م در بیاورم و اشکهام را پاک کنم. آخر با این شلوار جین و پیراهن چارخانه آستین کوتاه  آدم رویش نمی شود قشنگ بنشیند به گریه کردن. آن هم با دستمال کاغذی مچاله توی مشتش.

  • محمدرضا امانی

تنهایی ام خیلی بزرگ بود و اینطور وقتها دل آدم از دل یک مورچه هم کوچکتر می شود. آن روزگار بنا به قاعده ای احمقانه ناچار بودم مدتی تهران باشم. بی دوست. بی عشق. بی آینده و بی رویا. گاهی می رفتم توی آن پارک کوچک سر تخت طاووس و با مرتضی آوینی حرف می زدم. نه با خودش. با مجسمه نیم تنه برنزی اش. می دانید، مرتضی آوینی خیلی خوب به حرفهای آدم گوش می داد و جور قشنگی نگاهت می کرد که کمی آرام بگیری. مثلا دکتر شریعتی خیابان شریعتی اینطوری نبود. 

  • محمدرضا امانی

می گوید سی سالگی چه جوری ست؟ می گویم از حالا به بعد دیگر تکلیفت با دنیا معلوم است و می دانی چه از جانش می خواهی و قانون دنیا دستت آمده و می دانی چطور باهاش تا کنی که نه طلبکارش باشی و نه بدهکارش. و البته تو اینطوری هستی و خیلی ها هنوز وامانده اند. از سی سالگی به بعد فقط یک اشکال دارد. آن هم عدم شگفت زدگی. یعنی دیگر کمتر از چیزی تعجب می کنی.. محبوبه جان سی سالگی ات مبارک...

  • محمدرضا امانی