<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۵/۱۰
    من

از خود جراحی نمی‌ترسید. هراسش از آن دقیقه‌های پیش از به هوش آمدن بود. در همین لحظه‌هاست که آدمیزاد رازهایی را که قرار است با خودش به گور ببرد را در حالتی از خلسه نا‌خواسته اعتراف می‌کند. آخرین بیهوشی‌‌اش مال هفت سال پیش بوده و زنش همه چند ساعت ریکاوری بعد از عمل را ایثارگرانه بالای سرش ایستاده بود و از فردای بیمارستان تا همین امروز یکسره موهایش را رنگ نارنجی زده.

  • محمدرضا امانی

دلش میخواست ماشینش را سوار شود و در خیابانهای شهر دنبالش بگردد.

  • محمدرضا امانی
دایی حمیدم معتقد بود اگر زنی سوارکار خوبی باشد هیچ مردی از اسب بودن بدش نمی آید. دایی حمید در زندگی چهل و هشت ساله اش سه مرتبه سوارکارش را عوض کرد و آن سه سال آخر عمرش را عین یک اسب وحشی بی هیچ زین و یراقی زیست.
  • محمدرضا امانی

مگر چقدر از آخرین دویدنم گذشته که هر چه فکر می‌کنم به یادش نمی‌آورم؟ دویدن‌های دور را خوب یادم هست اما هر چه فکر می‌کنم می‌بینم که در این چند هفته هیچ اتفاقی باعث دویدنم نشده. مثلا آنشب برفی با محبوبه در انتهای بن بست بهشت که تاریک بود و آن سگی که می‌خواست. ما را بخورد و ما با ترس دویده بودیم و با خنده ایستاده بودیم تا نفسی از هوای تازه برف  بگیریم. یا آن روزی که نگهبان بیمارستان ماشین دکتر فلانی را نشان داد که داشت می‌رفت و من دویده بودم تا نگذارم پیش از معاینه پدرم به هیچ جهنمی برود و چقدر ماشین دکتر جماعت صفر تا صدشان خوب است. یا آن روزی که سوار تاکسی بودم و توی پیاده رو دیدمش و به راننده گفتم نگه دارد و تا آن زن چاق کنار دستم پیاده بشود ناچار شدم همه آن خیابانهای اطراف را بدوم و پیدایش هم کردم. اما آن کسی نبود که خیال میکردم باشد. ها،یادم آمد. آخرین باری که دویدم امیرفربد کنار رودخانه تنها ایستاده بود.

  • محمدرضا امانی

هیچ کوچه و خیابانی  نمانده که امیرفربد نشاشیده باشد بهش. شهر حکم یک توالت عمومی بزرگ را برایش دارد. الحق که خوب دنیا را شناخته.

  • محمدرضا امانی

- خودتان را مسخره کنید پیش از آنکه بقیه این وظیفه رو به عهده بگیرن.- 

(آنالی اکبری)

  • محمدرضا امانی
دروغ چرا! همیشه دلم می خواسته که چپ دست باشم. و این حسرت زمانی بیشتر شد که با یک زن چپ دست ازدواج کردم. احساس می‌کردم که اگر چپ دست باشم بالطبع باهوش‌تر هم می‌شوم. همانطور که همسرم بود. هیچ فیلمی نبوده که با هم ببینیم و آخرش را حدس نزده باشد. محاسبات ریاضی‌اش حرف ندارد. یک عالمه شعر از بر است. یک رمان سیصد صفحه‌ای را در یک روز و نصفی می‌خواند و حتی رنگ لباسی را که سه سال و نیم پیش در کوه تنم بود را یادش هست. و  تمام اینها مجموعه‌چیزهایی است که من ندارم.

  • محمدرضا امانی

من یک دیکتاتورم و از آنجایی که هیچ سرزمینی را برای ظلم و جور ندارم چاره ای ندارم جز زجر و آزار خودم. البته گاهی شورش هایی برای سرنگونی این دیکتاتور رخ می دهد که با خشونت تمام سرکوب می شود. می گویم آخر الاغ دو روز است که هیچی نخورده ام. دیکتاتور در حالی که جورابهای خیسش را می چلاند می گوید که تو رکوردهای بیشتر از این هم داشته ای و اصلا نکند این گرسنگی کشیدن هم یک جور ادا باشد. می گویم این میل شدید به تنهایی را چه می گویی. دارم همه را از خودم دور می کنم. دعوتها را بی جواب می گذارم. حتی آنهایی را که دوست ام دارند. می گوید واقعا کسی مانده که دوستت داشته باشد با این همه خرابی که به جا گذاشتی؟  میگویم اصلا نکند این بحران چهل سالگی که می گویند همین باشد؟ حالا گیرم پنج شش سالی زودتر و به زودی از شرش خلاص بشوم.ها. در چشمان دیکتاتور اشک جمع می شود و می گوید بعضی بحران ها مثل بلندی های جولان هیچ وقت روی صلح را نمی بیند. می گویم اصلا تو این روزها چه مرگت است؟ها؟ دیکتاتور جورابهای خیسش را به پا می کند و می گوید: مهمانی دارد تمام می شود و من هنوز یک موز هم برنداشتم. الاغ هم خودتی.

  • محمدرضا امانی

محبوبه زنگ میزند که چرا هر چه می آید به خانه نمی رسد؟ ازش می خواهم که ماشین را گوشه ای پارک کند و نشانه ای از اطرافش بدهد تا ببینم کجای مسیر را اشتباه رفته. بعد از چند لحظه می‌گوید که یک سگ سفید و سیاه را آن دورها می‌بیند که دارد خمیازه می کشد. بعد منتظر می‌ماند تا از روی همین نشانه بهش بفهمانم که دقیقا کجاست. پیش از اینکه ابروهایم را لاخ لاخ بکشم اضافه می کند که یک دودکش بلند آجری هم دورتر از آن سگ می بیند. بی آنکه دستی به ابروهایم ببرم می گویم که اولین دوربرگردان را ببیچد و ده کیلومتر در جهت عکس برگردد. 

  • محمدرضا امانی

زندگی با حقوق کارمندی مثل راه رفتن در جنگل می‌ماند. فقط کافیست چند سانت از راهی که آمده‌ای را کج بروی تا در عوض جاده سر از مردابهای مرگبار و پرتگاه‌های عمیق در بیاوری. اما با تمام این حسابگریها گاهی اتفاق می‌افتد که از جایی پول قلمبه‌ای در قالب سکه یا کارت هدیه به دستم می‌رسد که حاصل همین نوشتن‌های گاه و بی گاه است. در این مواقع خانواده کوچک ما مانند سپاهی که قلعه ای را ماه‌ها در محاصره داشته‌اند، حالا پس از روزهای طولانی و خسته‌کننده موفق شده‌اند دروازه قلعه را بشکنند، به نزدیکترین فروشگاه زنجیره‌ای یورش می برد و انتقام سختی از روزهای حسرت بار می‌گیرد. محبوبه که کمی از من و فربد صلح‌طلب‌تر است هشدار می‌دهد که تا جای ممکن لوازمی که احتیاج داریم را درون سبد خرید سرازیر کنیم. اما ما همچنان به خون و خونریزی درون فروشگاه ادامه می‌دهیم. هیچ رحمی وجود ندارد. وسایلی را بر‌می‌داریم که حتی از کاربردشان بی‌خبریم. خوراکی‌هایی که حتم دارم حتی یکبار هم استفاده نخواهد شد. جورابهایی که به زودی زیر کمدها فراموش خواهد شد. دمپایی‌هایی که پس از اصابت به گربه‌های محل در جوب آب خواهد افتاد. ادویه‌هایی که فقط به خاطر قوطی‌های قشنگش برداشته‌ام. ژیلت‌هایی که می‌شود یک گله گوسفند را با آنها شِیو کرد. و یک مکعب چوبی قشنگ که می شود به عنوان چارپایه ازش استفاده کرد. زن صندوق‌دار می‌گوید این را از کجا برداشتی؟ می‌گویم: آن گوشه. سمت ماکارانی‌ها. می‌گوید: برو و بذار سرجاش. این فروشی نیست.

  • محمدرضا امانی