<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.

همه بچه های آن کلاس پنجاه نفری از خدایشان بود که با او دوست صمیمی باشند. آخر مادرش مانتویی بود و آن وقتها همه زنهای مانتویی بدون استثنا خوشگل هم بودند. مادرش همه پنج شنبه هایی که شیفت ظهر بودیم یک ربع مانده به زنگ می آمد دم در کلاس دنبالش. من یکبار شانسم را برای دوستی با او امتحان کردم. آن هم زنگ ورزشی که توی دروازه ایستاده بود و من تک به تک شده بودم با دروازه بان و برای گل زدن فقط کافی بود یک بغل پا به توپ بزنم و تا آخر زنگ توی زمین بمانم. اما توپ را زدم بیرون و در میان تحقیر هم تیمی ها از زمین رفتم بیرون. به نظرم مامان های خوشگل پسرهای احمقی دارند.

  • محمدرضا امانی

آدم در زندگی یا باید نیمکت نشین باشد و پتو بکشد روی ساق هایش و از تماشای بازی لذت ببرد یا اینکه برود توی زمین و تا  آخرین رمق بدود.

به تو گفتند برو گوشه زمین و گرم کن و تو نود دقیقه تمام بی اینکه حتی یک نفر تماشایت کند به تنت کش دادی به این امید که بالاخره کسی تعویض می شود و تو جایش را می گیری. در همین فکرهایی که ناگهان داور سوت پایان را می دمد و تمام. یعنی همه رویاهایت از همان سوراخ سوت بیرون میزند و می شود باد هوا. می دانی، امید واهی دادن به کسی از نشاندنش روی نیمکت خیلی زجرآورتر است. یکی این را حالی زندگی بکند.

  • محمدرضا امانی

 آن روز توی قبرستان دایی برات کسی را فرستاده بود تا برایش پیراهم مشکی بخرد و تا برگردد دایی پشت صنوبر عظیمی خودش را پنهان کرده بود. از بخت نامراد من هم همان موقع رفته بودم تا پشت همان صنوبر کارم را انجام بدهم. دایی برات همان میانه کار محکم مچم را گرفت و از همان وقت که یازده ساله بودم این مرض وامانده در من ماند. اینکه هر کاری را در زندگی نصفه و نیمه رها کنم.


  • محمدرضا امانی

محبوبه خوب است. آنقدر که وقتی دیشب که تولدش بود گفت هر کس برای خودش یک آرزو کند. من آرزوی یک اتاق را داشتم. یک اتاق معمولی. البته با این تفاوت که تا وقتی هست هیچ کس پایش را داخلش نگذارد. یک اتاق با همه رازهایش برای خودم.

  • محمدرضا امانی

با آن مقدار پولی که برای خرید خانه داشتیم به هر بنگاه املاکی که می رفتیم طرف به جزیره ای در خارج از شهر اشاره می کرد. جزیره ای که به جای دریا، اطرافش را بیابان احاطه کرده بود. جایی دور از شهر که ساکنینش گویی تبعیدیهای بودند که شبها بر پشت بام مجتمع مسکونی شان جمع می شدند و با حسرت به روشنایی های شهر زل می زدند. انگار که هیچ وقت نخواهند توانست بر آن سرزمین خوشبخت ورود کنند.

  • محمدرضا امانی

با پدرم کنار جاده ایستاده بودیم تا شاید ماشینی برسد و ما را تا شهر ببرد. هوا داشت تاریک می شد و من ترسیده بودم که اگر ماشینی نیاید چه کار کنیم. چراغ های یک آبادی را در دوردست می دیدم و دکل های عظیم برق را و دیگر هیچی. پدرم گفت نوشابه می خوری؟ و پیاده رفتیم و رسیدیم به همان روستا و همین طور که شیشه فانتا را سر می کشیدم، مطمئن شدم پدرم هر طوری هست ما را به شهر می رساند. شک نداشتم.

  • محمدرضا امانی
با امیرفربد و بابا رفته بودیم هیئت. امیرفربد وقتی دید بابا دستمالی روی صورتش گزفته و دارد گریه می کند، عزیز ترین دارایی اش که یک قوطی خالی قهوه است و حتی وقت خواب هم از دستش نمی افتد را جلوی بابا گرفت که بیا این مال تو. 
  • محمدرضا امانی

دیروز امیرفربدم یک ساله شد. نامه بلندبالایی برایش نوشتم از اندک رازهایی که از دل زندگی بیرون کشیده ام. یعنی امیرفربد بیست ساله را نشاندم مقابلم و برایش حرف زدم و هی تصدقش رفتم. محبوبه که از مفاد نامه خبر دار شد گفت اگر بشود قسمتی اش را بگذاری توی وبلاگت خوب می شود. بهش گفتم که به نظر من همه خرافات دنیا را پدرها رواج داده اند. می ترسم چشمش بزنند. 

  • محمدرضا امانی

وقتی گفتی برویم فانفار دیگر رویم نشد بگویم نه. قبلش گفته بودی برویم ترن هوایی و من بهانه آوردم که حوصله جیغ و هوار را ندارم. باید اعتراف کنم هر چه بالاتر رفتیم قلب من از تپیدن اش کم شد و آن لبخند یخ بسته روی صورتم از ترس بود و نه از شادمانی کنار تو بودن.

  • محمدرضا امانی

-- آقا مگه آدم هم گاو میشه؟

-- بعضی وقتها میشه.

-- چه جوری؟

-- به مرور.

این تنها دیالوگ فیلم "فروشنده" بود که دوست داشتم.

  • محمدرضا امانی