<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۵/۱۰
    من

یک روز بالاخره تصمم گرفتم سطح طبقاتی‌ ورزشی‌ام را تغییر بدهم. با خودم گفتم که آنقدری که تو به استخر آمده ای اگر یک گربه آمده بود تا به حال تبدیل به یک دولفین شده بود. دلم را زدم به دریا و از دیواره استخر گرفتم و آرام آرام خودم را کشاندم به قسمتهای عمیق تر. وقتی داشتم از آن طناب هشدار میگذشتم ترسی شبیه به یک تبعیدی را داشتم که دیگر قرار نیست به وطنش باز گردد. بعد از چند قدم دیدم که زیر پایم دیگر به جای سفتی بند نیست. هول کرده بودم و دستهام داشت بی‌رمق میشد. چند متر دیگر هم رفتم اما همان موقع به یک سد عظیم برخوردم.  مرد چاقی که با سرعت یک لاک‌پشت دویست و سه ساله داشت بر ترس‌هایش مبنی بر نفوذ به قسمتهای عمیق‌تر غلبه می‌کرد. نمیتوانستم دستهایم را از دیواره جدا کنم و از آن سد چاق بگذرم. مجبور بودم خودم را بالا بکشم و از طریق خشکی از مرد چاق عبور کنم.

قصدم بود هر طوری شده آن روز با همان وضعیت تا آن سر استخر خودم را بکشانم. با احتیاط سارقی که بخواهد مجسمه‌ای نقره را از بالای سر صاحبخانه خوابیده بردارد وارد آب شدم. چند متری که رفتم برگشتم و مرد چاق را دیدم که بی حرکت به دیواره چسبیده بود و داشت فکر میکرد که شصت و نه سال را با همه ترسهاش سپری کرده و ما‌بقی را هم هر طوری هست از سر میگذراند. داشت زورش را میزد که خودش را بیرون بکشد.

کمی جرات پیدا کرده بودم. یک دستم را از دیواره کندم و شروع کردم به پا زدن توی آب. احساس قدرت میکردم و افسوس اینکه چرا زودتر خودم را به این خلوتگاه نرسانده بودم. چنان شیر شده بودم که قصد داشتم آن یکی دستم را هم از دیواره جدا کنم که یکباره درد همه تنم را گرفت. ماهیچه زیر زانویم گرفته بود و درد غریبی تا کمرم خودش را بالا کشید. خواستم خودم را بیرون بکشم نتوانستم. حتی صدایم بیرون نمی آمد تا تقاضای کمک بکنم که اگر بیرون می آمد چنان نعره ای میزدم که همه خردسالان توی استخر تا پایان تابستان آن سال پایشان را در استخر نمی‌گذاشتند. 

برخی معتقدند برای غلبه بر ترس باید خودت را با سر میان آن ترس و مهلکه بیاندازی و من در آن لحظات دردناک و نامعلوم داشتم به تمام آن برخی‌ها فحش می‌دادم. از آن روز به بعد علاقه زیادی به شطرنج پیدا کردم.

 

  • محمدرضا امانی



  • محمدرضا امانی

از خود جراحی نمی‌ترسید. هراسش از آن دقیقه‌های پیش از به هوش آمدن بود. در همین لحظه‌هاست که آدمیزاد رازهایی را که قرار است با خودش به گور ببرد را در حالتی از خلسه نا‌خواسته اعتراف می‌کند. آخرین بیهوشی‌‌اش مال هفت سال پیش بوده و زنش همه چند ساعت ریکاوری بعد از عمل را ایثارگرانه بالای سرش ایستاده بود و از فردای بیمارستان تا همین امروز یکسره موهایش را رنگ نارنجی زده.

  • محمدرضا امانی

دلش میخواست ماشینش را سوار شود و در خیابانهای شهر دنبالش بگردد.

  • محمدرضا امانی
دایی حمیدم معتقد بود اگر زنی سوارکار خوبی باشد هیچ مردی از اسب بودن بدش نمی آید. دایی حمید در زندگی چهل و هشت ساله اش سه مرتبه سوارکارش را عوض کرد و آن سه سال آخر عمرش را عین یک اسب وحشی بی هیچ زین و یراقی زیست.
  • محمدرضا امانی

مگر چقدر از آخرین دویدنم گذشته که هر چه فکر می‌کنم به یادش نمی‌آورم؟ دویدن‌های دور را خوب یادم هست اما هر چه فکر می‌کنم می‌بینم که در این چند هفته هیچ اتفاقی باعث دویدنم نشده. مثلا آنشب برفی با محبوبه در انتهای بن بست بهشت که تاریک بود و آن سگی که می‌خواست. ما را بخورد و ما با ترس دویده بودیم و با خنده ایستاده بودیم تا نفسی از هوای تازه برف  بگیریم. یا آن روزی که نگهبان بیمارستان ماشین دکتر فلانی را نشان داد که داشت می‌رفت و من دویده بودم تا نگذارم پیش از معاینه پدرم به هیچ جهنمی برود و چقدر ماشین دکتر جماعت صفر تا صدشان خوب است. یا آن روزی که سوار تاکسی بودم و توی پیاده رو دیدمش و به راننده گفتم نگه دارد و تا آن زن چاق کنار دستم پیاده بشود ناچار شدم همه آن خیابانهای اطراف را بدوم و پیدایش هم کردم. اما آن کسی نبود که خیال میکردم باشد. ها،یادم آمد. آخرین باری که دویدم امیرفربد کنار رودخانه تنها ایستاده بود.

  • محمدرضا امانی

هیچ کوچه و خیابانی  نمانده که امیرفربد نشاشیده باشد بهش. شهر حکم یک توالت عمومی بزرگ را برایش دارد. الحق که خوب دنیا را شناخته.

  • محمدرضا امانی

- خودتان را مسخره کنید پیش از آنکه بقیه این وظیفه رو به عهده بگیرن.- 

(آنالی اکبری)

  • محمدرضا امانی
دروغ چرا! همیشه دلم می خواسته که چپ دست باشم. و این حسرت زمانی بیشتر شد که با یک زن چپ دست ازدواج کردم. احساس می‌کردم که اگر چپ دست باشم بالطبع باهوش‌تر هم می‌شوم. همانطور که همسرم بود. هیچ فیلمی نبوده که با هم ببینیم و آخرش را حدس نزده باشد. محاسبات ریاضی‌اش حرف ندارد. یک عالمه شعر از بر است. یک رمان سیصد صفحه‌ای را در یک روز و نصفی می‌خواند و حتی رنگ لباسی را که سه سال و نیم پیش در کوه تنم بود را یادش هست. و  تمام اینها مجموعه‌چیزهایی است که من ندارم.

  • محمدرضا امانی

من یک دیکتاتورم و از آنجایی که هیچ سرزمینی را برای ظلم و جور ندارم چاره ای ندارم جز زجر و آزار خودم. البته گاهی شورش هایی برای سرنگونی این دیکتاتور رخ می دهد که با خشونت تمام سرکوب می شود. می گویم آخر الاغ دو روز است که هیچی نخورده ام. دیکتاتور در حالی که جورابهای خیسش را می چلاند می گوید که تو رکوردهای بیشتر از این هم داشته ای و اصلا نکند این گرسنگی کشیدن هم یک جور ادا باشد. می گویم این میل شدید به تنهایی را چه می گویی. دارم همه را از خودم دور می کنم. دعوتها را بی جواب می گذارم. حتی آنهایی را که دوست ام دارند. می گوید واقعا کسی مانده که دوستت داشته باشد با این همه خرابی که به جا گذاشتی؟  میگویم اصلا نکند این بحران چهل سالگی که می گویند همین باشد؟ حالا گیرم پنج شش سالی زودتر و به زودی از شرش خلاص بشوم.ها. در چشمان دیکتاتور اشک جمع می شود و می گوید بعضی بحران ها مثل بلندی های جولان هیچ وقت روی صلح را نمی بیند. می گویم اصلا تو این روزها چه مرگت است؟ها؟ دیکتاتور جورابهای خیسش را به پا می کند و می گوید: مهمانی دارد تمام می شود و من هنوز یک موز هم برنداشتم. الاغ هم خودتی.

  • محمدرضا امانی