<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.

دیروز امیرفربدم یک ساله شد. نامه بلندبالایی برایش نوشتم از اندک رازهایی که از دل زندگی بیرون کشیده ام. یعنی امیرفربد بیست ساله را نشاندم مقابلم و برایش حرف زدم و هی تصدقش رفتم. محبوبه که از مفاد نامه خبر دار شد گفت اگر بشود قسمتی اش را بگذاری توی وبلاگت خوب می شود. بهش گفتم که به نظر من همه خرافات دنیا را پدرها رواج داده اند. می ترسم چشمش بزنند. 

  • محمدرضا امانی

وقتی گفتی برویم فانفار دیگر رویم نشد بگویم نه. قبلش گفته بودی برویم ترن هوایی و من بهانه آوردم که حوصله جیغ و هوار را ندارم. باید اعتراف کنم هر چه بالاتر رفتیم قلب من از تپیدن اش کم شد و آن لبخند یخ بسته روی صورتم از ترس بود و نه از شادمانی کنار تو بودن.

  • محمدرضا امانی

-- آقا مگه آدم هم گاو میشه؟

-- بعضی وقتها میشه.

-- چه جوری؟

-- به مرور.

این تنها دیالوگ فیلم "فروشنده" بود که دوست داشتم.

  • محمدرضا امانی
هر چه من خانه را به هر جایی ترجیح می دهم، محبوبه عاشق سفر است. اگر به او باشد الان به جای غذا دادن به ماهیهای آکواریوم  باید جگر شیردریایی را با عرق کاج قاطی می کردم و به خورد سگهای سورتمه می دادم تا برای رسیدن به جنوبی ترین نقطه زمین مهیا شوند. کمی او از کیلومترهایی که برای سفر توی سرش دارد کم می کند و کمی من به مسافتهام اضافه می کنم و روی کویر طبس به توافق می رسیم. هر چند برای سفر به آنجا هنوز هوا خیلی گرم است. 
  • محمدرضا امانی

یکی از آن روزهایی که نیمکتها سه نفره و کلاسها پنجاه نفره و مدارس رایگان بود و معلم جغرافی مان عاجز شده بود از سروصدای کلاس، برایمان از قاره ای گفت که هنوز کسی کشف اش نکرده بود. یعنی موج های بلند دریا نمی گذاشت کسی وارد آن قاره بشود و کشف اش کند. خب ما هم در برگه های امتحانی که پرسیده بود کره زمین چند قاره دارد نوشتیم شش تا.

  • محمدرضا امانی

با دمپایی حمام، مقابل یک کفش فروشی تعطیل توی ماشین نشسته ام و به این فکر می کنم که در همه عمر هیچ وقت نبوده که همزمان دو جفت کفش داشته باشم.

  • محمدرضا امانی
باید اعتراف کنم که پیش از پیدایش اینستاگرام، جوری جعبه های خالی پیتزا را در راس سطل آشغال جاسازی می کردیم که همه عابران ملتفت بشوند که ما دیشب پیتزا خورده ایم. گاهی حتی به همین هم راضی نبودیم و یکی دوبار با ماژیک اسم فامیلی مان را هم با خطی خوش روی جعبه ها نوشتیم.
  • محمدرضا امانی

یکی از الدنگ ها گفت اگر با سنگ به آن تابلو بزنیم، اتوبوس زودتر می رسد. ده تا اتوبوس آمد و رفت و ما الدنگ ها همچنان سنگ پرت می کردیم به تابلو.

  • محمدرضا امانی

شاید آخرین باری که پدرم من را سوار شانه هایش کرد، همان روزها بود.

  • محمدرضا امانی

بیش از اینکه پدرم از خرید ماشین تازه اش خوشحال باشد، این همسایه ها بودند که در پوست خود نمی گنجیدند. دیگر از نغمه صبحگاهیِ بزن دو...بزن دو، ساعت شش صبح در کوچه مان خبری نیست.

  • محمدرضا امانی