<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۵/۱۰
    من

۱۳ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

جوانی خیلی هم خوب است. اما گاهی خیلی هوس پیری می کنم. آن هم برای اینکه بروم گوشه یک مسجد بنشینم و روضه امام حسین گوش کنم و یک دل سیر گریه کنم. بعد دستمال چهارلای گلدارم را از جیب بغل کت م در بیاورم و اشکهام را پاک کنم. آخر با این شلوار جین و پیراهن چارخانه آستین کوتاه  آدم رویش نمی شود قشنگ بنشیند به گریه کردن. آن هم با دستمال کاغذی مچاله توی مشتش.

  • محمدرضا امانی

تنهایی ام خیلی بزرگ بود و اینطور وقتها دل آدم از دل یک مورچه هم کوچکتر می شود. آن روزگار بنا به قاعده ای احمقانه ناچار بودم مدتی تهران باشم. بی دوست. بی عشق. بی آینده و بی رویا. گاهی می رفتم توی آن پارک کوچک سر تخت طاووس و با مرتضی آوینی حرف می زدم. نه با خودش. با مجسمه نیم تنه برنزی اش. می دانید، مرتضی آوینی خیلی خوب به حرفهای آدم گوش می داد و جور قشنگی نگاهت می کرد که کمی آرام بگیری. مثلا دکتر شریعتی خیابان شریعتی اینطوری نبود. 

  • محمدرضا امانی

می گوید سی سالگی چه جوری ست؟ می گویم از حالا به بعد دیگر تکلیفت با دنیا معلوم است و می دانی چه از جانش می خواهی و قانون دنیا دستت آمده و می دانی چطور باهاش تا کنی که نه طلبکارش باشی و نه بدهکارش. و البته تو اینطوری هستی و خیلی ها هنوز وامانده اند. از سی سالگی به بعد فقط یک اشکال دارد. آن هم عدم شگفت زدگی. یعنی دیگر کمتر از چیزی تعجب می کنی.. محبوبه جان سی سالگی ات مبارک...

  • محمدرضا امانی

گونه ای از تاکسی های لکنته هنوز توی شهر هست که وقتی سوارشان می شوی دچار سکسکه ای بی وقفه می شوی. امشب سوار یکی از اینها بودم. صندلی جلو نشسته بودم و گویا در صندلی عقب یک دختر و پسری بودند که دنیا به هیچ کجایشان نبود. نه به تخم و نه به تخمدانشان. از زور خنده های خفه شده داشتند خفه می شدند. یک جایی راننده کشید کنار و گفت: آخرشه. دور می زنم و برمی گردم. پسره هم گفت: عیبی نداره ما هم دور می زنیم و بر می گردیم. بقیه راه را من پیاده رفتم. 

  • محمدرضا امانی

هر از گاهی نوعی نژاد پرستی خفیف در من بروز می کند. مثلا مدتی قبل با دوستی که رفته آلمان درس بخواند و البته من معتقدم که اگر درسخوان بود همین جا می نشست مثل بچه آدم درسش را می خواند داشتیم حرف می زدیم. او از مردم مهربان آنجا حرف می زد و از نظم و ترتیبشان و گفت اگر پولش را داری بلند شو یک سر بیا اینجا. گفتم پس یک میخ فولادی بلند بگیر و برایم نگه دار تا روزی که بیایم. گفت حالا چرا میخ؟ گفتم می خواهم همه بنزهای آلمانی را خط خطی کنم. رفیقمان گمان کرد که شوخی می کنم و خندید و آفلاین شد. اما من روزی این کار را خواهم کرد. شاید به خاطر گل کلیزمن که از جام جهانی حذفمان کرد. یا شاید به دلیل اینکه به لهستان مظلوم حمله کردند و و پدربزرگم اینجا از زور گرسنگی آن ریشه تلخ خار را خورد و تا آخر عمر تلخی اش توی گلویش ماند.

  • محمدرضا امانی

یک لحظه هم چشم از عددهای تاکسیمتر برنداشتم. اما تا آمدم بگویم نگه دار٬ نگه دار، نگه دار لعنتی دیگر خیلی دیر شده بود. کرایه ام خیلی بیشتر از پول خردهای ته جیبم شد. راننده گفت : همین جا خوبه؟ گفتم دربست برو تا در خانه مان. 

  • محمدرضا امانی

عماد یک خاطره باز حرفه ای ست. حجم بیشتر فضای کامپیوترش پر از فیلم ها و عکس هایی ست از سفرها و تولدها و مهمانیها و حتی روزمره گی های این چند ساله اش. بر خلاف او، من عکس و فیلم چندانی از گذشته ندارم. مگر چندتایی که در بیشترشان محبوبه هم هست. آنها را برای این نگه می دارم که می دانم محبوبه همیشه هست. بیشتر آدم هایی که با عماد عکس دارند حالا نیستند. و نمی دانم عماد چرا حجم کامپیوترش را به خاطر آنهایی که نیستند حرام کرده است.

  • محمدرضا امانی

ما مردهای نامحرم زیادی بودیم که ایستاده بودیم به تماشای دعوای آن دو زن جوان وسط چهارراه که فقط یک فحش بلد بودند. انگار مسابقه ای بود که چه کسی پ پتیاره را غلیظ تر و آب دارتر پرتاب می کند.

  • محمدرضا امانی

میهمانی دیگر داشت تمام می شد و او هنوز یک لنگ چکمه اش را نتوانسته بود در بیاورد.

  • محمدرضا امانی

یک قصه دنباله داری را دارم هر شب برای امیر فربد تعریف می کنم. داستان پلنگ تیز دندان و امیرفربد قهرمان. داستان پدر و پسری که یک روز توی کوه ناله های پلنگی را می شنوند که پایش توی تله شکارچی ها گیر کرده و زخمی شده. آنها پلنگ را نجات می دهند و از آن به بعد به جبران لطفی که امیرفربد در حق آن پلنگ کرده٬ پلنگ هر هفته او و پدرش را به جاهای عجیبی می برد. راستش برای خودم هم که راوی هستم داستان بسیار جذاب شده است تا ببینم آن حیوان این بار آنها را به کجاها می برد. دیشب به دیدار خرس غمگینی برده بود که توی غار زندگی می کرد و غصه اش این بود که هیچ کس به جک هایش نمی خندد. امیرفربد و پدرش اما به جک های واقعا بیمزه خرس غمگین خندیده بودند. 

  • محمدرضا امانی