<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

ماهی سیاه کوچولوی قصه ما حالا دیگر پا به سن گذاشته و خسته تر و ترسوتر از آن شده که به دریا و موج‌های دیوانه‌اش فکر کند. ماهی سیاه سابقاً کوچولوی  ما برای همیشه به همان برکه کوچکش تن داده و این روزها نگران کشکک به شدت ساییده شده زانوی پدرش است. ماهی سیاه میانسال ما اما در کمال ساده لوحی هنوز امیدهای کوچکی به روزهای آینده دارد. امید به دریا و بک لیوان چای داغ دو نفره.

  • محمدرضا امانی

شیوه برخورد من با چیزهای اضافی در زندگی پرت کردنشان از شیشه ماشین است. ماشینی که زمستانها دچار ناتوانی میشود. جورابهای سوراخ. یک لنگه کفش پای چپ. (لنگه پای راست را رودخانه با خودش برده بود). دستمال جادویی که هیچ جادوگری بلد نبود و وقتی به جایی میمالیدیش تمام غبارهای محلی جذب آن نقطه میشدند. یک تکه سیم که از گوشه رادیو پخش ماشین بیرون زده بود. البته این یکی را نباید بیرون میانداختم. چون از همان لحظه رادیوی ماشین بلکل از کار افتاد. آخرین چیزی که شامل این روش میشد، عماد بود. البته شیشه ماشین برای این کار زیادی کوچک بود و به طور استثنا از طریق در ماشن این کار صورت گرفت. یک ساعت توی ماشین نشسته بود بدون اینکه چیز خنده داری برای گفتن داشته باشد. عماد استعداد عجیبی در حرفهای گریه دار دارد. از آئینه نگاش کردم که داشت دنبال چیزی توی جیبهایش را میگشت. با خودم گفتم عماد عزیز؛ برای مردی که ماشینش زمستانها دچار ناتوانی میشود فقط از چیزهای خنداه دار بگو.

  • محمدرضا امانی

همزمان با قدم رنجه امیر فربد به عالم هستی جملات و کلماتی هم متولد شد که به تناوب رشد کودکمان روزانه چندین بار در خانه تکرار میشود. عباراتی نظیر "این بچه به کی رفته اینقدر زشته؟" یا "بگو مامان، بگو بابا" یا "روی دیوار خط خطی نکن بچه" یا "این بچه به کی رفته اینقدر خوشگله"  یا "بیا پایین بچه، میافتی"  یا "دست نزن داغه". و حالا شما را آشنا می کنم با جدید ترین و  پرتکرار ترین جمله این روزهای خانه ما. "سر پا نه بچه جان. سر پا نه"

  • محمدرضا امانی
وبلاگ نویسی برای من ساده ترین و لذت بخش ترین نوع نوشتن است. درست به سادگی خرید یک بسته ماکارونی پیچ پیچی از یک ماکارونی فروشی. اما برای مدت مدیدی قسمت وبلاگ نویس مغزم دچار نوعی ایست کامل شد. دقایق طولانی مقابل لب تاب مینشستم بی آنکه حتی جمله ای خلق شود. به گمانم همینگوی هم دچار همین مرض شده بود که در عصر تابستانی به دهانش شلیک کرد. دیگر داشتم دنبال یک تفنگ میگشتم و پیدا هم کردم و در یک عصر پاییزی بی باران چند تایی گلوله به اقصا نقاط خودم شلیک کردم و نزدیک به دو ماه در کما بودم. گلوله هایی شامل اضافه کاری در شرکت و گشت و گذار در رستوران های اجق وجق و تماشای تلویزیون و خریدهای بی دلیل و صفحه حوادث روزنامه ها. چند روزی هست که دوباره علائم حیاتی ام برگشته. البته فعلا در حد یک دیفن باخیا. دکترم امیدوار است در روزهای آتی علائم بیشتری در من رخ بدهد. دکتر بسیار نازنینی است. اگر زنده ماندم بر میگردم.
  • محمدرضا امانی