<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.

شیوه برخورد من با چیزهای اضافی در زندگی پرت کردنشان از شیشه ماشین است. ماشینی که زمستانها دچار ناتوانی میشود. جورابهای سوراخ. یک لنگه کفش پای چپ. (لنگه پای راست را رودخانه با خودش برده بود). دستمال جادویی که هیچ جادوگری بلد نبود و وقتی به جایی میمالیدیش تمام غبارهای محلی جذب آن نقطه میشدند. یک تکه سیم که از گوشه رادیو پخش ماشین بیرون زده بود. البته این یکی را نباید بیرون میانداختم. چون از همان لحظه رادیوی ماشین بلکل از کار افتاد. آخرین چیزی که شامل این روش میشد، عماد بود. البته شیشه ماشین برای این کار زیادی کوچک بود و به طور استثنا از طریق در ماشن این کار صورت گرفت. یک ساعت توی ماشین نشسته بود بدون اینکه چیز خنده داری برای گفتن داشته باشد. عماد استعداد عجیبی در حرفهای گریه دار دارد. از آئینه نگاش کردم که داشت دنبال چیزی توی جیبهایش را میگشت. با خودم گفتم عماد عزیز؛ برای مردی که ماشینش زمستانها دچار ناتوانی میشود فقط از چیزهای خنداه دار بگو.

  • محمدرضا امانی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی