<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است



  • محمدرضا امانی

از خود جراحی نمی‌ترسید. هراسش از آن دقیقه‌های پیش از به هوش آمدن بود. در همین لحظه‌هاست که آدمیزاد رازهایی را که قرار است با خودش به گور ببرد را در حالتی از خلسه نا‌خواسته اعتراف می‌کند. آخرین بیهوشی‌‌اش مال هفت سال پیش بوده و زنش همه چند ساعت ریکاوری بعد از عمل را ایثارگرانه بالای سرش ایستاده بود و از فردای بیمارستان تا همین امروز یکسره موهایش را رنگ نارنجی زده.

  • محمدرضا امانی

دلش میخواست ماشینش را سوار شود و در خیابانهای شهر دنبالش بگردد.

  • محمدرضا امانی
دایی حمیدم معتقد بود اگر زنی سوارکار خوبی باشد هیچ مردی از اسب بودن بدش نمی آید. دایی حمید در زندگی چهل و هشت ساله اش سه مرتبه سوارکارش را عوض کرد و آن سه سال آخر عمرش را عین یک اسب وحشی بی هیچ زین و یراقی زیست.
  • محمدرضا امانی