<

قناری معدن

آدم خانه اش یک جاست. دلش هزار جای دیگر.
آخرین مطالب

فیلم "دور افتاده" داستان مردی است که تنها بازمانده هواپیمایی ست که در اقیانوس سقوط کرده و حالا او به جزیره ای متروک می رسد. درست شبیه زندگی رابینسون معروف. حالا او باید برای زنده ماندن مانند بشر اولیه دوباره آتش را کشف کند. روزها تکه چوبی را بر شکاف سنگی می می سابد تا جرقه ای زاییده شود. پس از سالها نجات پیدا می کند و روزی در آشپزخانه چشمش به یک فندک می افتد. برش می دارد و با فشردن یک دگمه شعله ای متولد می شود. هیچ وقت نگاه آن مرد به آن شعله را فراموش نمی کنم.

  • محمدرضا امانی

یک وقتهایی قولهایی به خودت می دهی که مثل چی تویش می مانی. مثلا اینکه تا آخر عمر هر گدایی که جلویت سبز شد یک چیزی حالا کم یا زیاد بهش بدهی. و بارها شده که راهم را دور کرده ام تا از آن چهارراه گدا خیز رد نشوم. خب ندارم. می فهمی، ندارم.

  • محمدرضا امانی

دهه چهارم زندگی زمان مناسبی است برای کشف و شهود دنیا. تا پیش از آن آدم سرش گرم عشق های بر باد رفته است و فرصتی برای زندگی ندارد. مثلا من باور دارم که اصل دنیا بر پایه دعا است. فقط نکته ای که هست این است که خدا موارد اورژانسی را قبول نمی کند و این طور نیست که بخواهیم بشود و بلافاصله بشود. برای همین هم هست که اینقدر به صبر توصیه شده است. اگر همین صبوری نبود شاید من هم نبودم.

  • محمدرضا امانی

با انگشت اشاره کردم یکی از اینها لطفن. و فروشنده اشتباهی یکی از آنها داد که قیمت اش سه برابر اینها بود. همین سهل انگاری در اشاره دقیق باعث شد همه محاسبات مالی ام بهم بریزد و قطارم از درجه یک به درجه سه تنزل یابد. در خیابان انقلاب مراقب انگشت اشاره تان باشید که به جای خاکشیر، شیرانبه را نشانه نرود.

  • محمدرضا امانی

از همان چند سال پیش که سونامی ازدواج کردن رفیقهایم آغاز شد منتظر آن واقعه بودم. آنهم اینکه لااقل یکی شان پیش از خواندن خطبه عقد و درست زیر پارچه ای که بالایش قند می سابند بلند شود و فلنگ را ببندد و فرار کند و بشود فهرمان تمام اعصار. حتی خودم بهشان پیشنهاد داده ام که جای امنی سراغ دارم و سوییچ ماشین پر از بنزین را هم بهشان نشان داده ام و کروکی آن محل امن را روی اسکناسی که قرار بود شاباش بدهم کشیده ام اما هیچ کدامشان زیر بار نرفته اند. آخر همین هفته عروسی یکی دیگرشان است و شاید آخرینشان در بین نسل ما. و من امیدوارم.


  • محمدرضا امانی

به اعتبار حدیث ’ هر کی یارش خوشگله، جاش تو بهشته’ مدتی است در عباداتمان کوتاهی می کنیم. 

  • محمدرضا امانی

من یکی از بهانه گیرترین بچه های دنیا بودم برای مدرسه نرفتن. این را مادر خوب می دانست و آن روز صبح که خواب مانده بود عقربه های ساعت را چهل دقیقه عقب کشید تا برسد جایی که هر روز همان موقع بیدار می شدم. در مدرسه باز بود اما هیچ بچه ای توی حیاط نبود. لابد مدرسه در آن صبح بهاری تعطیل بود. تا ظهر رفتم جلوی نجاری پیرمرد و رنده کردن چوبها را تماشا کردم. پیرمرد آنقدر به چوبهایش رنده کشید که دیگر تخته ای برای ساختن پنجره نماند.

  • محمدرضا امانی

تا به حال گریه کردن یک الاغ را دیده ای؟ منظورم آدم های الاغی که اتفاقا خیلی هم با گریه سروکار دارند نیست.  گریه یک الاغ حقیقی را. من دیده ام. پیر شده بود و دیگر بار نمی کشید. سرش را از روی تشت آب بلند کرد و تا من را دید گریه کرد. غروب هم مرد. شاید از یک سرطان خرکی.

  • محمدرضا امانی

از دیروز که پدرم گفت قصد دارد با ماشین من به مسافرت برود ترس عجیبی به جانم افتاده. انگار که رضا خان دستوری به یکی از زیر دستانش داده باشد. ماشین را برده ام سرویس کرده اند. کولرش را براه کرده ام. به آقای کارواش گفتم که زیر و رو و تویش را برق بیاندازد. فقط کاش می شد همسفر بهتری از مادرم برایش راهی می کردم.

  • محمدرضا امانی

حسرتی در من هست که تمام نمی شود. روزی که با دایی رفته بودیم بازار و توی یک مغازه لوازم ورزشی برای خودش کفش کوهنوردی خرید و گفت هر چه می خواهم بگویم تا برایم بخرد. فروشگاه بزرگی بود و من منگ شده بودم و گفتم هیچ چیزی نمی خواهم و دایی که اصرار کرد من بیشتر لج کردم که هیچ چیزی نمی خواهم و همان وقت هم می دانستم که یک توپ بسکتبال می خواهم و نگفتم. هنوز آن کفش کوهنوردی توی زیرزمین خانه بی بی هست. فقط دایی نیست و آن گرمکنی که رنگ دخترانه ای داشت و دایی آنروز برایم خرید و من یک روز عمدا توی مدرسه جا گذاشتمش.

  • محمدرضا امانی